دلم که تنگ میشود
دست به دامان پنجره ها می شوم
دلم که تنگ می شود
بوی خاک باران خورده به دادم می رسد
خاک باران خورده برگهای خیس
خدای مهربان
تنهایی که فشار می آورد
همه نیست می شوند!
آدم اگر دلش بگیرد
دردش را به کدام پنجره بگوید
که دهانش پیش هر غریبهای باز نشود
من جـــایی نرفتـــم
تنها گوشـــهای
از خـــودم نشستــهام
همـــــین…..!
پایانِ حکایتم شنیدن دارد
من عاشقِ او بودم و او عاشقِ او
خدایا! بیا یک بارِ دیگر تقسیم کُن
« تنهایی » را
به نامِ توست
ولی به کامِ من….!!!
شعرها
بودنشان را مدیون نبودن “تو” اند!
…
تو که هستی
زندگی که خوب است
شعر از لب شاعر چنان می افتد
که غذا از دهان
که برگ از درخت
که کسی از چشم کسی
بــــــــاران مــی خـــواهــــم
آنـــقــدر شــــدیــــد کــه ؛
مـن و تنــهایی ام را
بـشــویـد ببـرد !
همه ی خــــــــودم را مال تو کرده ام
چقــــدر دنیای تـــــــو بزرگــــــــ است
هنوز از تنهایی سخن می گویی
چقدر کم هستم!
دلم برای کسی تنگ است که گمان میکردم : می آید ….. می ماند ….
و به تنهائیم پایان میدهد آمد …..
رفت ……
و به زندگی ام پایان داد … !!
شب نزدیک است …!
هر شب دستم را تنهــــــا …
بر شانه ی تنهای شـــــــــب میگذارم ؛
و برایش از ” تـــــــــــو ” میگویم …..
بـــــــــــاران میگیرد !!!!
همچنین ببینید
منبع : نمکستان / پ
برچسب:
نویسنده: استخدام کار